مرسانا و آوینا برای من یعنی زندگی، عشق و امید
X


دخملیهای خوشگل من عاشقتونم(تابستان96)


[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 19 مهر 1396 | 15:35 | نویسنده : زهره |

آویناجونم عزیزترینم 

8'10'95ساعت 30'10در بیمارستان میلاد به دنیا اومدی

عزیزم من نتونستم اون لحظه ای که متولد شدی ببینم

وقتی به هوش اومدم خیلی درد داشتم، گیج گیج بودم صورت ماهت رو نتونستم درست ببینم

خیلی دوست دارم

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 13 بهمن 1395 | 11:04 | نویسنده : زهره |

دختر عزیزم! بودن تو بزرگترین نعمت  و خندیدن تو قشنگ ترین لحظه زندگی ماست.

 

 

ارديبهشت 95

 

فروردين 95

 

ولنتاين 94




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 12 ارديبهشت 1395 | 9:58 | نویسنده : زهره |

زود بزرگ نشو مادر

كودكيت را بيحساب ميخواهم و در پناهش جوانيم را

زود بزرگ نشو فرزندم

قهقه بزن، جيغ بكش، گريه كن، لوس شو، بچگي كن، ولي زود بزرگ نشو تمام هستي ام

آرام آرام پيش برو، آن سوي سن و سال هيچ خبري نيست گلم. هر چه جلوتر مي‌روي همه چيز تندتر از تو قدم بر مي‌أارد. حالا هنوز دنيا به پاي تو نمي‌رسد از پاكي. الهي هرگز هم قدمش نشوي هرگز !  هميشه از دنياي ما آدم بزرگ ها جلوتر باش، يك قدم، دو قدم، ولي زود بزرگ نشو مادر

آرام آرام پيش برو گلم، آنجا كه عمر وزن مي‌گيرد دنيا به قدري سبك مي‌شود كه هيچ هيجاني براي پپمودنش نخواهي داشت.

آن سوي سن و سال خبري نيست. كودكي كن، از ته دل بخند به اداهاي ما كه براي خنداندنت دلقك مي‌شويم، بزرگ كه شدي از نگاه دلقك‌ها گريه ات مي‌گيرد ميدانم

عزيزترينم، فرزندم، من مادرت هستم

هيچ كس مرا مجبور به مادري نكرد، من به اختيار مادر شدم تا بدانم معني بيخوابيهاي شبانه را، تا بياموزم پنهان كردن درد را پشت حجمي از سكوت، تا بدانم حجم يك لبخند كودكانه‌ات ميتواند معجزه زندگي دوباره ام باشد، من نه بهشت مي‌خواهم نه آسمان و نه زمين،

بهشت من زمين من و زندگيم نفس‌هاي آرام كودكي توست،

من هيچ نميخواهم هيچ ................................

هيچ روزي به من تعلق ندارد، همه ساعتها و ثانيه‌هاي من تويي

و من دست كودكيت را مي‌گيرم تا به فرداي انسانيت برسانم كه اين رسالت من است بر تو و هيچ منتي از من بر تو وارد نيست كه من با اختيار به عشق تو را به اين دنيا آورده ام

 

 

الهي قربونت بشم

دخترك گل من

عشق من

دنياي من

خوشگل من

بهترينم

نميدونم چي ديگه ميتونم در وصفت بنويسم

فقط ميتونم بگم با تو خوشبخترينم

 

دوست دارم

امروز 17 روز از اولين ماه سال هم رد شد

تند تند

و تو بزرگ تر شدي

عاقل تر شدي

بالغ تر شد

حرف زدنت خيلي كامل تر شده ولي خيلي از كلمات رو هنوز نميتوني بيان كني

خيلي شيرين شدي

ايام نوروز خيلي بهت خوش گذشت

كلي ذوق ميكردي كه ميرفتيم عيد ديدني و عيدي ميگرفتي

خيلي خوشحال بودي

آقاجون واست يه گلدون مينا كاري خريده

الهي فدات بشم بعدها بهت ميدم بزاري توي مطبت دكتر گلم

البته بشقاب مينا كه مال سال قبل بود هم كنارش بايد بزاري

واي خدا

عاقبتم رو به خير بگذرون......................................................




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 17 فروردين 1395 | 10:02 | نویسنده : زهره |

مرسانا گلي بلا برده

ديگه تقريبا از آب و گل دراومدي

دختر ناز و خوشگل من

بلدي تا 16 بشماري

چند تا شعر خوشگل هم ياد گرفتي بخوني

سوره كوثر و حمد و توحيد رو هم حفظ شدي

دعا فرج و قربون اون صلوات فرستندن برم

عشقم

دندنات ديگه كامل دراومده

وقتي نگات ميكنم خانومي شدي واسه خودت و ديگه ني ني نيستي

بزرگ شدي عزيز دلم

تو اين مدت خيلي چيزا اتفاق افتاده

مثلا شهريور ماه رفتيم شمال

با عمو ، عمه، مامانجون، آقاجون، مادرجون و پدرجون

خيلي بهت خوش گذشت ولي به هيچ عنوان حاضر نشدي بياي داخل آب

حتي حاضر نشدي پاهات رو بزني توي ماسه ها

دختر نازمن همه بهت ميگفتند خيلي ناز داري

وقتي ميرسيديم لب دريا فورا ميگفتي بغل تا پاهات نره تو ماسه ها

خوشگل من راستي

تو مرداد رفتيم چادگون

سفري بود كه فكر كنم هيچ وقت يادت بره

خيلي بهت خوش گذشت

از اون موقع تا امروز هر موقع بهت ميگم كجا بريم ميگي چادگون

پارك ابي خيلي بهت خوش گذشت

عشقم

زندگي

روزها و لحظه ها تند تند داره ميگذره

مامان اين روزها خيلي مشغله فكري داره

نميدونم يه حس و حال عجيبي داره

سر بد دوراهي گير افتادم

دختر گلم

نميدونم چه شكلي بنويسم

كاشكي بزرگتر بودي كه ميتونستم باهات حرف بزنم

تو فكر يه نيني ديگه هستم

يه آبجي يا داداشي واسه تو

و يه همدم ديگه واسه خودم

نميدونم قسمت و تقديرم چي بشه

و خداي مهربون چي واسمون بخواد

اينم ميگذره

بابا امروز رفته جندق

روستاي مصر

حالا واسه خودمون يه برنامه ريزي ميكنيم كه بهمون خوش بگذره

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 27 آبان 1394 | 10:22 | نویسنده : زهره |

دخترم، نورچشمم از لحظه ای که متولد شده ای من معنای واقعی خوشبختی را با تو و در کنار تو

فهمیدم،

دخترم خدا تو را به من هدیه داد و من واهمه دارم از اینکه لایق هدیه ای این چنین باارزش

نباشم

نگاهت آن قدر دلنشین و آرام بخش است که گاه احساس می کنم در گوشه ای از بهشت

نشسته و نظاره گر بزرگ شدن تو هستم

دخترم کلمات از بیان احساس من نسبت به تو قاصرند اما بدان هر روز که می گذرد عظمت پروردگار را در وجود نازنین تو بهتر می توانم درک کنم

و سعی می کنم امانتدار و نگهدار خوبی برای فرشته ای باشم که هدیه خداست.

94/02/11

94/03/08




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 15 تير 1394 | 14:24 | نویسنده : زهره |

ممنون که هستی!
و هستی را رنگ می‌‌آمیزی...
هیچ چیز از تو نمی‌خواهم؛
فقط باش، فقط بخند، فقط راه برو...

 

هستي زندگيم

امروز بعد از مدتها دوباره شروع به  نوشتن ميكنم

خيلي خسته هستم

خسته خسته

مامان جونم، اميدم خيلي اذيتم

آرامشي تو زندگي ندارم

تا امروز تقريبا چهار ماه از سال گذشته

خانوم كوچيك خيلي اذيتمون ميكني

از زماني كه واكسن يك سال و نيميه رو زدي بلا بلا شدي

بهونه گير و بداخلاق

خانوم كوچيك حرف گوش نميدي

هر روز بدتر از ديروز ميشي

نميدونم اين ديگه چه واكسني شد

 

عزيز دلم

هر روز از روز ديگه خوشگلتر ميشي

وقتي ميبرمت بيرون همه عاشقت ميشن

من هم يه حس خوبي بهم دست ميده

و كيفيت رو ميكنم

 

موقع سال تحويل خواب بودي

سه روز اول عيد هم خيلي روزهاي سختي واسمون بود

تب شديدي كردي و اسهال

الهي قربونت بشم كلي گوشتهاي تنت آب شد

 

ارديبهشت ماه بودكه رفتيم مشهد

مامان، بابا، مامان‌جون، آقاجون، پدرجون و مادرجون

يه سفر دور همي

واي خانومي طلاي من

اونجا ديگه تا تونستي قيامت به پا كردي

نميدونم چه اتفاقي واست افتاد

همش گريه مي‌كردي و غذا نميخوردي و بدخلقي ميكردي

درسته خيلي دور هم بوديم و الان كه بهش فكر ميكنم اين هم ميشه جزو خاطراتي كه همه هميشه حرفش رو ميزنن

ولي واقعا مامان جون و من رو اذيت كردي

بابا رضا كه به شوخي ميگفت تا ده سالت نشه ديگه زيارت نمي‌بردت

وقتي از مشهد هم اومديم همچنان بدخلقي و بداخلاقيهات ادامه داشت

خيلي پسونك ميخوردي

با مامان جون تصميم گرفتيم پسونكت رو هم ازت بگيريم

دوباره مثل هميشه مامان جون اومد خونمون و كمكم كرد كه پسونك رو هم ازت بگيريم

 

تصميم گرفتم بزارمت مهدكودك

تا بري بيرون از خونه

و با دنياي بيرون آشنا شي

آخه مامان جون هم ديگه گردنش درد گرفته بود و نميتونست بغلت كنه

تو هم بدخلقي ميكردي و ميخواستي همش بغل بشي

اول تير ماه بود كه با هم رفتيم مهد تينا تو خيابان سيد عظيم

چند روز اول مامان پيشت مينشست تا عادت كني و بعدروزانه يك ساعت يك ساعت بيشتر شد

تا امروز كه تا ساعت 12 مي موني و بعد آقا جون مياددنبالت

قربونت ميشم نميدوني چه حس بدي دارم وقتي ميزارمت و تنها ميرم شركت

كلي گريه ميكنم

انشاءالله كه اين روزها زودي ميگذرند و هم تو به آرامش مي‌رسي و هم من

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 15 تير 1394 | 14:22 | نویسنده : زهره |

شیرین ترین حس زندگیم

من روز ها و شبهایم را

با تو ودر کنار تو

سپری میکنم

و این گذران عمر را

هیچ حس نمیکنم مگر به امید

روزهای

پر عشق

و

پر بار از  سلامتی و موفقیت ات

 عشق من

ديروز دوباره يه مرواريد كوچولو تو دهنت ديدم كلي ذوق كردم

دخمل گلي  اولين دندون نيشت رو هم  دقيقا وقتي يك سال و 5 ماه و 16 روز بودي در آوردي




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 6 اسفند 1393 | 13:55 | نویسنده : زهره |

چیزی در کلامم نیست

جز دوستت دارم هایی که واژه نیستند

مثل دم در پی بازدم حیاتم را رقم می زنند

کاش می شد همیشه کودک بود

زندگی شادی و عروسک بود

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود

جمع بودن بود و تفریقی نبود

کاش می شد باز کوچک می شدیم

لااقل یک روز کودک می شدیم

کودکم عشق من!

چشمان تو را که از نهایت زیبایی و زندگی با من حرف میزند ، دوست دارم

نگاهت را که ساده و معصوم در جستجوی کشف این دنیاست ، دوست دارم

دستان کوچکت را که  لمس نرم طراوت کودکی است ، دوست دارم

صدای شیرنت که تمام دلم را مینوازد ، دوست دارم

قدم های تو را که چقدر آسان و راحت لحظه ها را در مینوردد ،دوست دارم

رویاهایت را که همه زندگی در عظمت سادگی اش خلاصه میشود ، دوست دارم

مرساناي عزیزم با تمام وجودم می گویم دوستت دارم

92-10-28

 

92.11.14

93-05-14

93.03.22

93.05.17

93.07.21

 

93.08.16




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 3 اسفند 1393 | 15:43 | نویسنده : زهره |

عروسك خوشگل من                                               

از بودنت برایم عادتی ساختی که بی تو بودن را باور ندارم

چه خوب شد ه به دنیا آمدی و چه خوب تر شد که دنیای من شدی.

همیشه بدان که تا بیکران عشققققققق عاشقانه دوستت دارم.

هديه آسموني من

بلا بلا شدي مامان

خوشگل خوشگل

تازه داري ميگي مامان، بابا، آقااااااااااااااااااا

واي خدا

وقتي تو خونه ميدوي و تاپ و توپ ميكني 

با ماما بابا گفتنت خون تو رگهام جريان پيدا ميكنه

خيلي دوست دارم

نميتونم پست بر بيام شيطون خانوم

خيلي خيلي بلايي مامان

قهر ميكني

خودت رو زمين ميزني

ميخندي

و با خندت پيش ميبري

خيلي راحت رنگمون ميكني

الهي قربونت برم

عاشقونه دوست دارم مامان

 




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 3 اسفند 1393 | 15:14 | نویسنده : زهره |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 صفحه بعد